یه متنی میخوندم دیروز؛ یه داستانِ کوتاه راجع به یه آدمِ ناامید که شغلشُ از دست داده، رابطه نامزدیش متلاشی شدهُ خودشُ فروپاشیدهُ بازنده میبینه. این آدم از پناهگاهِ حیوانات یه سگ با شرایط روحی خاص به سرپرستی قبول میکنه که قبلا آزار دیده و از همه چی میترسیده.. نوشته بود روز اول فقط تا دم در باهام اومد، منم اذیتش نکردم وگذاشتم راحت باشه. روز دوم هم.. روز سوم تا صندوق پستی جلوی در بیشتر نیومد. یک هفته این روند ادامه داشتُ من با صبرُ حوصله کنارش بودم تا خودش
برچسب:
نویسنده: his-eyes
در من کودکیست که بزرگ نشده ؛ درکی از زندگی ، شدن ها و نشدن ها ندارد .. در من کودکیست که در دنیای کودکی اش نه خجالتی از گریستن دارد ، نه از خنده های از تهِ دل ؛ کودکی که احساساتش در لحظه نمایان است .. در من کودکیست که اجازه دارد خودش باشد ، ذوق کند ، غمگین باشد ، اعتماد کند و قشنگی های موجودات اطرافش را با ذوق برایشان شرح دهد .. خلاطه اش را بگویم : " در من کودکی است سرخوش ، پر از بوی زندگی ، پر از شوقِ زیستن .."
برچسب:
نویسنده: his-eyes
ماشینُ پارک کردم، یه نفس عمیق کشیدمُ به این فکر کردم که هر بار خیالم راحته که هستی، که میبینی، که وجود داری، که حواست هست، که عدالتت هست با کله میخورم زمین .... :)احتمالا که قبلا این متنُ یه بار دیگه اینجا گذاشتم ولی دیروز دوباره بهش فکر کردم.. به اون حجم از فشار، درد، رنج و متلاشی شدن .. ناراحت شدم؟ نه! غصه خوردم؟ نه! گریه کردم؟ نه! همه چی خلاصه شد تو همون نفسِ عمیق و در لحظه تموم شد .. عادت کردم؛ عادی شده.. این سقوط کردنِ حاصل از اعتماد.. قشنگه، نه ؟ :))
پ.ن: تو ادامه پستِ فوق که تاریخش مالِ
برچسب:
نویسنده: his-eyes
چون که گفته بودم شاید از علت تغییرِ عنوانِ وب نوشتم :~ داستان ازین قراره که هرجا رُ نگاه میکنم، قاصدک میبینم :)) تو کفشام، تو حیاط، پشتِ پرده، تو هوا موقع رانندگی، جلوی پام هرجا که میشینم، تو کوچه خونه خاله، تو مسیرِ خونه رعنا، جلوی لاستیکِ ماشین و .. این داستانم اینجوریه اوایل از یکی دوتا ابتدا شدُ الان دیگه دسته جمعی میبینمشون.. این بچه هم اونروز فرود اومد بغلم :))
پ.ن: داستان یه جوری شده که منُ یاد ویدیو "ساعت نرو جلو" میندازه :)))<-BlogAbout->
برچسب:
نویسنده: his-eyes
برچسب:
نویسنده: his-eyes
بعد از یه مدت طولانی کسلیُ موکول کردن کارای هر روز به روز بعد، پنجشنبه ُ در روز جاری بکوب دارم کارا رُ میرسونم که تموم شن! هرچند که معمولا مهما رُ انجام دادمُ کارای خرده ریزهُ طلانی موندن ولی بسه هرچی پشت گوش انداختمُ الکی چرخیدم :)) میرم که تا ده به ادامه کارا برسم، از ده تلفنُ بردارمُ سر به جون بیمه هاُ پیگیری ها بذارم..
برچسب:
نویسنده: his-eyes
برچسب:
نویسنده: his-eyes